«یا لطیف»
پنجه در پنجه مینداز مرا ای ساقی
روی بنمای و مزن زخمه به سرگردانی
راست بنشین و کله کج کن و گیسو افشان
تا نگویند حریفان که تو دور از مایی
«ناستنکا! به آسمان نگاه کن... نگاه کن آسمان را... فردا روز بسیار خوبی است... به ماه نگاه کن... نگاه کن آسمان چه نیلگون است. نگاه کن... ابرهای زرد ماه را میپوشانند... نگاه کن... نگاه کن! اما نه رد شدند... حالا نگاه کن... ببین!»
اما ناستنکا به ابر نگاه نمی کرد، برجای خشکش زده بود و چیزی نمی گفت. بعد احساس کردم وحشت زده محکم به من چسبیده است. دستهایش در دستم به لرزه افتاد... به او نگاه کردم، بیشتر روی بازوهایم تکیه داد. مرد جوانی از کنار ما گذشت، ناگهان ایستاد و خیره خیره به ما نگریست بعد به راه رفتنش ادامه داد. قلبم فرو ریخت، به آرامی گفتم: «ناستنکا... این کیست؟» خودش را محکمتر و وحشتزدهتر به من چسباند و زمزمهکنان گفت: «اوست». زانوانم تحمل سنگینی بدنم را نیاورد! در یک چشم برهم زدن مرد جوان به ما نزدیک شد و فریاد زد:«ناستنکا تویی...ناستنکا!» خدای مهربان چه فریادی... چه سرآغازی، چطور از آغوشم جدا شد و با عجله به طرف او دوید... بر جای خشکم زد و او را نگاه می کردم، به کلی خرد و در هم شکسته شدم، اما هنوز دستش را به او نداده بود، هنوز خود را در آغوشش نینداخته بود که ناگهان به طرف من برگشت... دوباره مثل برق پیش من آمد و مثل باد پیش از آنکه به خود بیایم دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و با گرمی و شدت مرا بوسید! و بعد بدون این که کلمهای حرف بزند دوباره به سوی او دوید، دستش را در دست او گرفت و با او رفت! مدت زیادی ایستادم و دورشدن شان را تماشا کردم، بالاخره آن دو از نظر ناپدید شدند.
«شب های روشن- فئودور داستایوسکی»