قمار عشق

«یا لطیف»

این را آرام در گوشت اعتراف می‌کنم معین الدین... پسر کوچک من:

از وقتی که آمده‌ای زندگی من نظم گرفته. خانه‌ام همیشه مرتب است. بر خلاف انتظار همه، موهایم را کوتاه نکرده‌ام. تو عادت کرده‌ای چند دقیقه‌ای را روی کریرت بنشینی و به مادرت فرصت بدهی کمی به خودش برسد، آرایش کند و موهایش را بالای سرش ببندد تا که موقع بغل کردنت توی دهانت نروند.

آشپزی کردن را دوست داری. می‌برمت تو آشپزخانه و برایت آواز می‌خوانم... گاهی از صدای خردکن پیاز و هویج و... خنده‌ات می‌گیرد و بلند بلند می‌خندی. به بعضی از صداها مثل فندک گاز با دقت توجه می‌کنی و از بعضی صداها می‌ترسی. وقتی ظرف می‌شویم آنقدر دست و پا می‌زنی که وسوسه می‌شوم بغلت کنم تا کمی آب بازی کنی.

سحرخیز شده‌ام. تو شب‌ها زود می‌خوابی و خوب می‌خوابی. هر چند ما هنوز نتوانسته‌ایم خوابمان را با تو تنظیم کنیم. دیر می‌خوابیم و زود بیدار می‌شویم! آخر من و پدرت از نور ماه انرژی می‌گیریم...  به گمانم تو هم شبیه خاله‌ات آفتابی باشی...

اگر چه بیرون رفتن را برایم سخت کرده‌ای ولی با این همه محیط خانه‌ام با تو گل گلی است... رنگی رنگی است...

با این چشم‌های خسته از بی‌خوابی، با این کمر دردهای متوالی، با این قناعت عجیب به دوستت دارم‌های پنهان پدرت که باید کشف شوند، با این مقاله‌های ناتمام، توی سجده‌های نمازهای تندم خدا را با خشوعی عجیب که پیش از این در خود نمی‌دیدم سپاسگزاری می‌کنم. بخاطر تو، بخاطر بودنت، بخاطر آمدنت به زندگی من و علی...

شازده کوچولوی من! آخر مگر یک زن چقدر می‌تواند شیدایی موجودی کوچک باشد که با معصومیتی تمام می‌چسبد به سینه زن و آرام می‌خوابد؟

اگر زمان به عقب برمی‌گشت عاشقانه‌تر از سال پیش تو را طلب می‌کردم از خدا ...

و در انتها

من یک جور خاص و ویژه‌ای دوستت دارم که سردرآوردن از کیفیتش سخت است.

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

«یا لطیف»

 

زمین پر از بهانه‌ی بهار بود

شکوفه در رگ درخت

در انتظار بود

پرنده از «تو» گفت

و ناگهان

گل از گل زمین شکفت!

 

سال نو مبارک.

بفرمایید عیدی: اگر تو آمده بودی بهار می‌آمد را با صدای محمد نوری گوش کنید.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

«یا لطیف»

یک لحظه داغم می‌کشی، یک‌دم به باغم می‌کشی

پیش چـراغم می‌کشی تا وا شـود چشمان من

.

.

.

عشق خیلی خنده دار است؛ خیلی هم گریه دارد...

یا هست یا نیست؛ اگر نیست که نیست و اگر هست و اگر باشد و اگر یافت شود در تو آن وقت، دیگر تو نیستی!

این هم گریه دارد و هم خنده...

تو نیستی وقتی که عشق نیست... و تو نیستی وقتی که عشق هست...

... هستی و نیستی... نیستی و هستی...

«کلیدر، محمود دولت آبادی»

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط فاطمه نظرات () |