::قمار عشق::

صفحه نخست
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
شهریور ۸٥



 

F
تولد
 ۱۳۸۸/۱٠/۱۱

«یا لطیف»

 

"نور شمع‌ها در چشم هام

 سا‌‌ل‌های بی تو را فوت می‌کنم

 که سا‌ل‌های بعدی با تو سرخ مضاعفند

 که سال‌های با تو سرکشی کنند

 پای بکوبند و شیرینی کنند"

 

امروز تولدم رو با تو جشن می‌گیرم. با تو... با چشم‌های تو... با دست‌های مهربان تو... با حضور خوب تو که هزاران بار خوب است و تولدم خوب است... حالا که با توام!

  نوشته شده توسط: فاطمه l  پيام هاي ديگران () l  لينک

کربلا...
 ۱۳۸۸/۱٠/٦

«یا لطیف»

 

 

 

فوالله لا أنسى زینب و هى تندب الحسین و تنادی بصوت حزین و قلب کثیب:

 

یا محمداه

صلى علیک ملائکة السماء

هذا حسینک مرمّل بالدّماء

مقطّع الاعضاء

مصلوب العمامه و الرداء...

  نوشته شده توسط: فاطمه l  پيام هاي ديگران () l  لينک

خواب
 ۱۳۸۸/٩/٢٥

 «یا لطیف».

نمی‌دونی، نمی‌دونی

وقتی چشم‌هات پر خوابه،

به چه رنگه، به چه حاله

نمی‌دونی، نمی‌دونی.

وقتی چشم‌هات پر خوابه،

به چه رنگه، به چه حاله،

مثل یک جام شرابه

نمی‌دونی، نمی‌دونی.

چه می‌گه، چه سخن‌گو

مثل اشعار مسیحایی حافظ، یه کتابه،

مثل یک جام شرابه

نمی‌دونی، نمی‌دونی.

که چه رنگه، چه قشنگه

رنگ آفتاب بهاره

مثل یک جام بلوره

شایدم چشمه‌ی نوره،

مثل یک جام شرابه

نمی‌دونی که دل من توی اون چشمای شوخِت...

روی اون برکه‌ی آروم، یه حبابه،

مثل یک جام شرابه

 

پی‌نوشت: محشر است. تمام دیشب چشم‌هایم را بستم و زمزمه‌اش کردمحالا هم دارم مدام گوش می‌دهمش. با صدای عبدالعلی وزیری. هیچ چیز از شاعرش نمی‌دانم. حتی از آهنگسازش. آهنگ با تمام یکنواختی‌اش، چیزی دارد که خسته نمی‌کند. چیزی که مدت‌ها بود دنبالش می‌گشتم. انگار از دیشب رفته‌ام توی یک‌جور خلسه‌ی مقدس.

  نوشته شده توسط: فاطمه l  پيام هاي ديگران () l  لينک

صبوحی (17)
 ۱۳۸۸/٩/۱٥

«یا لطیف»

از دم صــبح ازل تا آخـر شـام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

  نوشته شده توسط: فاطمه l  پيام هاي ديگران () l  لينک

شب های روشن
 ۱۳۸۸/۸/٢٩

«یا لطیف»

پنجه در پنجه مینداز مرا ای ساقی

 روی بنمای و مزن زخمه به سرگردانی

راست بنشین و کله کج کن و گیسو افشان

تا نگویند حریفان که تو دور از مایی

 

«ناستنکا! به آسمان نگاه کن... نگاه کن آسمان را... فردا روز بسیار خوبی است... به ماه نگاه کن... نگاه کن آسمان چه نیلگون است. نگاه کن... ابرهای زرد ماه را می‌پوشانند... نگاه کن... نگاه کن! اما نه رد شدند... حالا نگاه کن... ببین!»

 

اما ناستنکا به ابر نگاه نمی کرد، برجای خشکش زده بود و چیزی نمی گفت. بعد احساس کردم وحشت زده محکم به من چسبیده است. دست‌هایش در دستم به لرزه افتاد... به او نگاه کردم، بیشتر روی بازوهایم تکیه داد. مرد جوانی از کنار ما گذشت، ناگهان ایستاد و خیره خیره به ما نگریست بعد به راه رفتنش ادامه داد. قلبم فرو ریخت، به آرامی گفتم: «ناستنکا... این کیست؟» خودش را محکم‌تر و وحشت‌زده‌تر به من چسباند و زمزمه‌کنان گفت: «اوست». زانوانم تحمل سنگینی بدنم را نیاورد! در یک چشم برهم زدن مرد جوان به ما نزدیک شد و فریاد زد:«ناستنکا تویی...ناستنکا!» خدای مهربان چه فریادی... چه سرآغازی، چطور از آغوشم جدا شد و با عجله به طرف او دوید... بر جای خشکم زد و او را نگاه می کردم، به کلی خرد و در هم شکسته شدم، اما هنوز دستش را به او نداده بود، هنوز خود را در آغوشش نینداخته بود که ناگهان به طرف من برگشت... دوباره مثل برق پیش من آمد و مثل باد پیش از آنکه به خود بیایم دست‌هایش را دور گردنم حلقه کرد و با گرمی و شدت مرا بوسید! و بعد بدون این که کلمه‌ای حرف بزند دوباره به سوی او دوید، دستش را در دست او گرفت و با او رفت! مدت زیادی ایستادم و دورشدن شان را تماشا کردم، بالاخره آن دو از نظر ناپدید شدند.

 

«شب های روشن- فئودور داستایوسکی»

  نوشته شده توسط: فاطمه l  پيام هاي ديگران () l  لينک